تبليغاتX
واین منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد - پرده

 

پرده توری برف

جلوی پنجره اویخته است

مرد با خاطره عشقی دور

مانده سرگرم در این روز زمستانی سرد

یادها میریزند

از سر شاخه ی اندیشه دور

برگهایی همه زرد

زن در ای سوی اتاق

مانده تنها با خویش

عشق او خاطره ای دور نیست

زیر چشم افسوس کنان می نگرد

بر لبش میگذرد:

((وه چه نزدیک و چه دوری از من))

مرد تنها در خویش

بی صدا می گرید

خیره در چشم خیالی که به او میخندد

می کشد اهی و به لب می بندد:

((وه چه دوری و چه نزدیک از من))

پرده نازک اشک

جلو پنجره چشم زن اویخته است...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط فرانک |

فاصله را
در باغچه میکارم
نفسی میکشم
و این اندیشه درمن
متولد میشود

آیا این منم
دختری آشفته در آستانه جوانی.....

نه گناهکاریم نه بی تقصیریم ، من و تو بازیچه ی تقدیریم

هر دو در بی راهه ی بی رحم عشق ، با دل و احساس خود درگیریم




واین منم فری.....
من فرانکم متولد20 بهمن 69
یه دختر کرد قدبلند
نفس میکشم
اما اگه نکشم بهتره

Home
Email
Night Skin