تبليغاتX
واین منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد

كسي بيدار نيست و من تنهايي را

با چهره شكسته خود

پيوند داده ام

در بي اعتباري اين لحظه اي پوچ

شب را سياهي را فرياد مي كنم

ديگر كسي مرا كه سال هاست مرده ام در خويش

با فصل گل; با فصل عشق; با فصل آفتاب

آشتي نخواهد داد

كسي بيدار نيست و شهر به خواب رفته است

آدم ها

در سكوت مردگان

مرگ سپيده را پيغام مي دهند

آه; مي بينم; مي بينم

اين شهر;آن شهر زنده نيست

و من در زمستان برفي غمگين

خواب بهار مي بينم

با چهره شكسته ي خود

تصوير عشق را

به روي آب هاي كدر مرداب ميكشم!!

                                     

                                                                                           ( شهين حنانه)

سلام!!

هيچي ندارم از خودم بگم جز بلاتكليفي... سردرگمي... استرس... حس مرگ... فرار...!!


+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط فرانک |

كاش مي دانستم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست

آه  وقتي كه تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگان بلندت را

مي خواباني

آه وقتي كه تو چشمانت را

                                آن جام لبالب از جاندارو را

     سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني

موج موسيقي عشق

 از دلم مي گذرد

 

روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم مي كند. اي غنچه ي رنگين ! پرپر!!

من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ي ايمان را

در پنجه ي باد

رقص شيطاني خواهش را

                     در آتش سبز!!

نور پنهاني بخشش را

                     در چشمه ي مهر

اهتزاز ابديت را مي بينم

بيش از اين. سوي نگاهت . نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

                               كاش مي گفتي چيست

   آنچه از چشـــم تو تا عمـــق وجـــودم جـــاريــســت

                                                                    ((فریدون مشیری))

سلام...

امروز این شعر قشنگ مشیری رو گذاشتم که خودمم خیلی بهش اعتقاد دارم.... دیروز داشتم فونت ها و کلا وبلاگمو سرو سامون میدادم و همش به خودم و افکارم چند سال قبلم می خندیدم من اصولا خیلی کم می نویسم و همیشه بین نوشته هام ماها فاصله بوده...توی این چند سال خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی بزرگ شدم... و دیگه افکار اون دختر بچه ۱۵-۱۶ ساله ای که دلش میخواست جای جودی ابوت باشه رو ندارم و خیلی وقته دیگه دنبال پیدا کردن بابالنگ دراز نیستم و دیگه ایدی جودی ابوت ام رو باز نمیکنم!!! اینا یعنی اینکه من بزرگ شدم

یاد گرفتم...

یاد گرفتم که...عشق با تمام با تموم عظمتش چند ماه بیشتر نیست...!!!

یاد گرفنم که...عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچ وقت بهم نمی رسن...!!!

یاد گرفتم که...همون قدر که محبت کنی ارزشت کم میشه....!!!

و یاد گرفتم که....هرچی عاشق تر باشی....تنها تری....!!!!

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط فرانک |

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد!

اي ستاره ها كه از وراي ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد!!

آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم

اي ستاره ها اگر به من مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره ميكنم

......

اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

اي ستاره ها چه شد كه بر لبان من

آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟

اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد

از دورويي و جفاي ساكنان خاك؟

كه اين چنين به قلب آسمان نهان شديد؟

اي ستاره ها ستاره ها ي خوب و پاك

من كه پشت پا زدم به هرچه هست و نيست

تا كه كام ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا به من اگر جفا كنم

زين پس به عاشقان وفا كنم

اي ستاره ها كه هم چو قطره هاي اشك

سر به دامن سياه شب نهاده ايد!!

......

اي ستاره ها كز آن جهان جاودان

روزي به سوي اين جهان گشاده ايد

رفته است و مهرش از دلم نمي رود

اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست

اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

 

با اندکی تخلص از فروغ فرخزاد

نزدیکی یه سال گذشت و من اومدم دلم برای وبلاگم و خاطره هام تنگ شده بود چند بار خواستم دلیتش

 کنم اما دلم نیومد خیلی اتفاقای زیادی واسم افتاد که تو دفتر خاطراتم نوشتم و از اونجا کپی میکنم

راستش اون وقتا که خیلی ها نمی دونستن وبلاگ یعنی چی من و داداش عرفان داشتیم آپ می کردیم

حیفم اومد دلیتش کنم دلم برای همه تنگ شده منتظرم مثل قبلنا با نظراتتون تشویقم کنین

+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط فرانک |

دلم در خانه کیست

حساب لحظه ها در خاطرم نیست

چه میدانم دلم در خانه کیست

چه دلشادم از این جایی که هستم

که برگشتن درون کار من

نیست

سلام

راستی بچه ها یه خبر خوبتا چند وقت دیگه شعرای جدیدمو میزنم تو وبلاگ

منتهی قبلش باید برم ثبتشون کنم

+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط فرانک |

خانه دوست کجاست در فلق بود پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری

نرسیده درخت؟

 

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است

و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی ست

میروی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ

سر به در می ارد

پس قسمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تورا ترسی شفاف فرا میگیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی میبینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارداز لانه نور

 

و از او میپرسی

خانه دوست کجاست

Click to view full size image

+ نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط فرانک |

 

چرادلت گرفته مثل انکه تنهایی

چقدر هم تنها

خیال میکنم

دچار ان رنگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی عاشق

و فکر کن چه تنهاست

اگر ان ماهی کوچک دچار آبی

دریایی بی کران باشد

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منسبط نور روی شانه ی آنهاست

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی ست

برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

وگرنه زمزمه ی حیات میان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق سفر به روشنی و اهتزاز خلوت اشیاست

و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و باشنیدن یک هیچ میشوندکه

عاشق همیشه تنهاست

<<سهراب سپهری>>

 

NFGH

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط فرانک |

    زندگی شاید

  یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی

  از آن می گذرد

    زندگی شاید

  ریسمانی ست که مردی با آن خود را از

  شاخه می آویزد

    زندگی شاید

  طفلی ست که از مدرسه بر می گردد

    زندگـــــی شاید....

 

  وقتی بچه  بودیم:

 

دخترا عاشق عروسکا بودن         پسرا عاشق مردای قوی

حالا که بزرگ شدیم:

دخترا عاشق مردای قوی ان       پسرا عاشق عروسکا

 

 

 

        بازیگر مورد علاقه من بهرام رادان که خیلی خیلی دوسش دارم

مطالب تو ادامه مطلب 

 

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط فرانک |

فاصله را
در باغچه میکارم
نفسی میکشم
و این اندیشه درمن
متولد میشود

آیا این منم
دختری آشفته در آستانه جوانی.....

نه گناهکاریم نه بی تقصیریم ، من و تو بازیچه ی تقدیریم

هر دو در بی راهه ی بی رحم عشق ، با دل و احساس خود درگیریم




واین منم فری.....
من فرانکم متولد20 بهمن 69
یه دختر کرد قدبلند
نفس میکشم
اما اگه نکشم بهتره

Home
Email
Night Skin