كاش مي دانستم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست
آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را
مي تاباني
بال مژگان بلندت را
مي خواباني
آه وقتي كه تو چشمانت را
آن جام لبالب از جاندارو را
سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني
موج موسيقي عشق
از دلم مي گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم مي گردد
دست ويرانگر شوق
پرپرم مي كند. اي غنچه ي رنگين ! پرپر!!
من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد
برگ خشكيده ي ايمان را
در پنجه ي باد
رقص شيطاني خواهش را
در آتش سبز!!
نور پنهاني بخشش را
در چشمه ي مهر
اهتزاز ابديت را مي بينم
بيش از اين. سوي نگاهت . نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست
كاش مي گفتي چيست
آنچه از چشـــم تو تا عمـــق وجـــودم جـــاريــســت
((فریدون مشیری))
سلام...
امروز این شعر قشنگ مشیری رو گذاشتم که خودمم خیلی بهش اعتقاد دارم.... دیروز داشتم فونت ها و کلا وبلاگمو سرو سامون میدادم و همش به خودم و افکارم چند سال قبلم می خندیدم من اصولا خیلی کم می نویسم و همیشه بین نوشته هام ماها فاصله بوده...توی این چند سال خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی بزرگ شدم... و دیگه افکار اون دختر بچه ۱۵-۱۶ ساله ای که دلش میخواست جای جودی ابوت باشه رو ندارم و خیلی وقته دیگه دنبال پیدا کردن بابالنگ دراز نیستم و دیگه ایدی جودی ابوت ام رو باز نمیکنم!!! اینا یعنی اینکه من بزرگ شدم

یاد گرفتم...
یاد گرفتم که...عشق با تمام با تموم عظمتش چند ماه بیشتر نیست...!!!
یاد گرفنم که...عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچ وقت بهم نمی رسن...!!!
یاد گرفتم که...همون قدر که محبت کنی ارزشت کم میشه....!!!
و یاد گرفتم که....هرچی عاشق تر باشی....تنها تری....!!!!