تبليغاتX
واین منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد

سلام!!

میدونم خیلی بدم!!

میدونم دیر سر زدم!!

اما یادم نرفته وبلاگ دارم بعد ۳-۴ سال. . .

یادم نرفته با ژسر همسایه مون (عرفان) رقابت میکردیم که نظرات کی بیشتر شه و گاهی اوقات تقلب

یادم نرفته روزای اول قالب ساده سیاه و قرمز هکر ها رو گذاشته بودم 

بیبن همه چیز خوب یادمه هیچی یادم نرفته و نمیره!!

فقط یکم سرم شلوغه !!

یکم گیجم

یکمی هم مریض

واسه این کارا پیر شدم

دیگه تعداد نظرات دغدغه ام نیست

دیگه ساعتها تو گوگل دنبال قالب نمیگردم!!

اره همین خوبه!!

+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط فرانک |

كسي بيدار نيست و من تنهايي را

با چهره شكسته خود

پيوند داده ام

در بي اعتباري اين لحظه اي پوچ

شب را سياهي را فرياد مي كنم

ديگر كسي مرا كه سال هاست مرده ام در خويش

با فصل گل; با فصل عشق; با فصل آفتاب

آشتي نخواهد داد

كسي بيدار نيست و شهر به خواب رفته است

آدم ها

در سكوت مردگان

مرگ سپيده را پيغام مي دهند

آه; مي بينم; مي بينم

اين شهر;آن شهر زنده نيست

و من در زمستان برفي غمگين

خواب بهار مي بينم

با چهره شكسته ي خود

تصوير عشق را

به روي آب هاي كدر مرداب ميكشم!!

                                     

                                                                                           ( شهين حنانه)

سلام!!

هيچي ندارم از خودم بگم جز بلاتكليفي... سردرگمي... استرس... حس مرگ... فرار...!!


+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط فرانک |

دلم گرفته

دلم گرفته


به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم


چراغ ها رابطه تاريكند

چراغ ها رابطه تاريكند


كســـي مرا با آفتاب معرفي نخواهد كرد

كســـي مرا به ميهماني گنجشك ها نخوهاد برد


پــــرواز را به خاطر بسپــــار

پـــــرنده مــــردنـــي سـت!!

+ نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط فرانک |

  شکایت...!!!

  چرا از کودکی در گوش ما خواندند

  کبوتر با کبوتر

  باز با باز ؟!!

  چرا دائم به ما هشدار دادن

  کند همجنس با همجنس پرواز

  اگر یک جنس باید بود

  من از خاکم تو از باران

   اگر یک جور باید بود

  من از دردم تو از درمان

  من و تو وصله ی ناجور

  هزاران سال از هم دور

  من اما قدرت پرواز را

  در سرزمین خاموشی

  طنین زندگی را در میان واژه هایی

  از فراموشی

  به یک دم با تو فهمیدم

  برای قصه ی شوریدگی  آغاز کردن را

  غرور لذت پرواز کردن را

  به یک دم با تو فهمیدم!!

این شعر رو حتما کامل بخونید خیلی قشنگه!!!

امروز گوشي ام پيغام داد وقتي صفحه شو نگاه كردم دوباره بهم ريختم داشت ميگفت امروز تولد بزرگترين حماقت زندگيته بلند شو كلاه سرت بذار شمع دستت بگير و بخون تولد تولد تولدت مبارك...!!

اما خدا بهم رحم كرد و بعد اين شايد ۳ ماه تونستم يكي رو جايگزينش كنم و همه ي عشقمو ميخوام به پاش بريزم اميدوارم تجربه تلخ گذشته واسم تكرار نشه خيانت ندا به من خيانت اون... هرچند اون دو نفر بهم نرسيدن و اصلا باهم نتونست رابطه اي برقرار كنن....!! اما ندا عشقمو ازم گرفت من بخشيدمش اول فكر نمي كردم از ته دل باشه اما الان ۳ روزه كه بخشيدم الان ۳ روزه دنيا بازم برام عوض شده اما امكان داره.... نه خدا نكنه كاش فقط شما واسم دعا كنيد

 ميگن چند تا دعا زودتر از يه دونه دعا برآورده ميشه !!! و من كاملا به اين جمله اعتقاد دارم هركي برام دعا كرد تو كامنت ها بنويسه ميخوام دعا ها رو بشمارم و به خدا نشون بدم

+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط فرانک |

كاش مي دانستم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست

آه  وقتي كه تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگان بلندت را

مي خواباني

آه وقتي كه تو چشمانت را

                                آن جام لبالب از جاندارو را

     سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني

موج موسيقي عشق

 از دلم مي گذرد

 

روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم مي كند. اي غنچه ي رنگين ! پرپر!!

من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ي ايمان را

در پنجه ي باد

رقص شيطاني خواهش را

                     در آتش سبز!!

نور پنهاني بخشش را

                     در چشمه ي مهر

اهتزاز ابديت را مي بينم

بيش از اين. سوي نگاهت . نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

                               كاش مي گفتي چيست

   آنچه از چشـــم تو تا عمـــق وجـــودم جـــاريــســت

                                                                    ((فریدون مشیری))

سلام...

امروز این شعر قشنگ مشیری رو گذاشتم که خودمم خیلی بهش اعتقاد دارم.... دیروز داشتم فونت ها و کلا وبلاگمو سرو سامون میدادم و همش به خودم و افکارم چند سال قبلم می خندیدم من اصولا خیلی کم می نویسم و همیشه بین نوشته هام ماها فاصله بوده...توی این چند سال خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی بزرگ شدم... و دیگه افکار اون دختر بچه ۱۵-۱۶ ساله ای که دلش میخواست جای جودی ابوت باشه رو ندارم و خیلی وقته دیگه دنبال پیدا کردن بابالنگ دراز نیستم و دیگه ایدی جودی ابوت ام رو باز نمیکنم!!! اینا یعنی اینکه من بزرگ شدم

یاد گرفتم...

یاد گرفتم که...عشق با تمام با تموم عظمتش چند ماه بیشتر نیست...!!!

یاد گرفنم که...عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچ وقت بهم نمی رسن...!!!

یاد گرفتم که...همون قدر که محبت کنی ارزشت کم میشه....!!!

و یاد گرفتم که....هرچی عاشق تر باشی....تنها تری....!!!!

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط فرانک |

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد!

اي ستاره ها كه از وراي ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد!!

آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم

اي ستاره ها اگر به من مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره ميكنم

......

اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

اي ستاره ها چه شد كه بر لبان من

آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟

اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد

از دورويي و جفاي ساكنان خاك؟

كه اين چنين به قلب آسمان نهان شديد؟

اي ستاره ها ستاره ها ي خوب و پاك

من كه پشت پا زدم به هرچه هست و نيست

تا كه كام ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا به من اگر جفا كنم

زين پس به عاشقان وفا كنم

اي ستاره ها كه هم چو قطره هاي اشك

سر به دامن سياه شب نهاده ايد!!

......

اي ستاره ها كز آن جهان جاودان

روزي به سوي اين جهان گشاده ايد

رفته است و مهرش از دلم نمي رود

اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست

اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

 

با اندکی تخلص از فروغ فرخزاد

نزدیکی یه سال گذشت و من اومدم دلم برای وبلاگم و خاطره هام تنگ شده بود چند بار خواستم دلیتش

 کنم اما دلم نیومد خیلی اتفاقای زیادی واسم افتاد که تو دفتر خاطراتم نوشتم و از اونجا کپی میکنم

راستش اون وقتا که خیلی ها نمی دونستن وبلاگ یعنی چی من و داداش عرفان داشتیم آپ می کردیم

حیفم اومد دلیتش کنم دلم برای همه تنگ شده منتظرم مثل قبلنا با نظراتتون تشویقم کنین

+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط فرانک |

 

اول از همه سلام

دلم برا همتون تنگ شده بود مرسی سر زدین

اهههههه از دست این مدل امتحان دادنا حوصله ام سر رفت

دیروز زیست امروز امار فردا شیمی پس فردا....

چه لوس بازی شده

من میگم شانس ندارم شما بگید داری

راستی از این به بعد به زهرا بگیم زهرا سوتی

گوشیbf شو اورده بود مدرسه ازش گرفتن زنگ زدن باباش

اونم با ننه ی bf ش هماهنگی کردو دم در فرمانداری پیداش

کرده حالا نگو مامانش میدونه این با محمد دوسته میفهمه

 گوشی مال اوناس یه دونه میزنه تو گوشش بعد میگه به

مدیرمون زنگ به باباش بزنن

همه میفهمن با محمد دوسته دبیر عربی مون خانم اربی(سختگیر

ترین دبیرمون)

رفته بود شده بود واسطه که به  بابای زهرا نگن

از ازاده سیما و فاطمه هم گوشی گرفتن که اونا هم

 ماجراهای جالب و خنده داری داشت

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط فرانک |

این روزا شهر عشق خالی ترین شهر خداست

خنجر نامردیا حتی تو دست سایه هاست

اگه می شد عاطفه رو به اسونی خرید

معنی عشق هم خالی ترین باد هواست

این شعرم از دوست ماهم نگین جون که بعد امتحان زمین

شناسی پیچوندیم اومدی کافی نت بیچاره من

که مادربوردم سوختهبچه ها شرمنده اگه بهتون سر نمیزنم چون

نمی تونم بیام نت دلم برای همه تنگ شده

مرسی از نیمای عزیزم-مبهر- مسعود عباسی- داداش بهنام بي

معرفت- پاديس عزيزم- دختر مرداد جونم- دارا- محمد و ندا-ترلان

 و ترانه- اقا فرزاد-داداش نيما اراگون-داداش حسام- عرفان

 حسام خودمونو - و بقيه كه اسماتون خيلي زياده شكر خدا

دوستاي من هوارتا هوارتا زيادن 

و يك تشكر ويژه از بي اف نگين جون كه اين عكساشون

منو كشت بابا اون يكي رو درست كنيد

مرسي فداي خندهاتون بوس بوس باي باي

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط فرانک |

 

پرده توری برف

جلوی پنجره اویخته است

مرد با خاطره عشقی دور

مانده سرگرم در این روز زمستانی سرد

یادها میریزند

از سر شاخه ی اندیشه دور

برگهایی همه زرد

زن در ای سوی اتاق

مانده تنها با خویش

عشق او خاطره ای دور نیست

زیر چشم افسوس کنان می نگرد

بر لبش میگذرد:

((وه چه نزدیک و چه دوری از من))

مرد تنها در خویش

بی صدا می گرید

خیره در چشم خیالی که به او میخندد

می کشد اهی و به لب می بندد:

((وه چه دوری و چه نزدیک از من))

پرده نازک اشک

جلو پنجره چشم زن اویخته است...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط فرانک |

اگر روزی کسی از من بپرسد
                   که قصدت دیگر از این زندگی چیست
        به او گویم که چون می ترسم از مرگ
                                      مرا راهی جز این زندگی نیست ....


امروز اصلا حوصله هیچی رو نداشتم خیلی دلم گرفته

 جمعه تولد لیلا بود لیلا جون تولدت مبارک شرمنده شمع و گل و پروانه ندارم برات چراغونی بکنم
راستی امروز اصلا حالم خوب نبود کلاس فیزیکم نرفتم اهههههههههههههههههههه موندم این اقای هم و اقای کولن کار مهمتری جر اندازه گیری بار  ذره ها و الکترونا نداشتن بابا به من چه فلان ذره چقدر بار داره به اون یکی ذره چقدر نیرو وارد میکنه من زرنگ باشم میرم خودمو وزن میکنم واسه این دو سه کیلو اضافه وزن غصه میخورم!!!!!؟
راستی برو بکس تو پست قبلی خیلی حال دادن خیلی ایول دم همتون گرم 70 نفر بودن اشتباه نکنم
درسام اینقدر افتاده رو هم که نگو.....!؟
امروز دم در دفتر بودم دوتا از سال اولا که میشناختمشون دم دفتر کز که ده بدن فاطی قاطی اومد گفت فرانک خانوم ثقفی ازم تقلب گرفته تو رو خدا یه کاری بکن
منم گفتم فاطی ثقفی خیلی منو میخواد الان درستش میکنم
اما چشتون روز بعد نبینه خانوم ثقفی جلوی من میگفت نه نمیشه نظم کلاس و بهم زدن اما 30 ثانیه بعدرفتن من بخشیده بود اینم از ضایع شدن ما؟؟!!!؟
فعلا خداحافظ تا اپ بعدی


 

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط فرانک |

خودمم نفهمیدم اخرش چی شد هنوز با ایمان حرف نزدم

اما اگه اتفاق بدی افتاد همه اش

تخسر احسان خوش بگزده

امروز کنفرانس تاریخ داشتم که همش خندیدم کلا ادم

خنده روییم در مورد زنای ناصرالدین شاه

حرف میزدم و غش غش میخندیدم

خیلی باحال بود هی تند تندم وسط کنفرانس

تیکه میپروندم

یه شعر قشنگ

گردنم منتظر حلقه ی دستان تو بود

بر سر چشمه خواب

لیک دیدم به دو چشم نگران

دستهای تو روان بود سوی دگران

 این عکسای ادامه مطلبو از دست ندین

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط فرانک |

سلام

همه خوبن هوا خوبه زندگی قشنگه

ما هم میسازیم.....

امروز عطی جون از قم برگشت پنج شنبه همه بچه ها یکی

یه دونه نامه نوشته بودن دادن دست عطی ببره جمکران..!

منم به عطی سفارش کردم برامون دعا کنه

برا همه... 

راستی:

امتحان ریاضی مم که بلههههههههههه خیت خیت

سر امتحان داشتم شعر میگفتم باطله ام پر شده بوداصلا

اعصاب این یه رقمو ندارم ریاضیحالم از هرچی عدد و +و-

+.و خلاصه این چرتو پرتا بهم میخوره یه معادله که میبینم

 مخم کم میاره میگنده این مخ بدبخت... اما نگو

سر کلاس زیست وشیمی حسابی حال میکنم دبیر فیزیکمونم که شوت

شوت بقیه کلاسام که بد نیست..

اما این مدت اصلا نیستم رو زمین!! تو هوا میچرخم کلا

همه چیزو قاتی کردم منتظرم دوازدهم بیا مشکل ما هم حل

 بشه خسته شدم از این بلا تکلیفی

با ایمان که حرف میزنم همش میخندم چیزیم نمیگم غصه بخوره

اما خوب به قول مامان ور خوشمو فقط ایمان میبینه دیگه

واسه بقیه اعصاب ندارم 

تو رو خدا بچه ها تا دوشنبه چیزی نمونده برام دعا کنید

میگن چندتا دعا زودتر از یه دعا براورده میشه

امروز وبلاگ مامان رو نگا میکردم خدا چه دختر خوشگلی داره

چه موجود دوست داشتنی خوش بحالش 

فداتون بوس بوس بابای

+ نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط فرانک

دلم در خانه کیست

حساب لحظه ها در خاطرم نیست

چه میدانم دلم در خانه کیست

چه دلشادم از این جایی که هستم

که برگشتن درون کار من

نیست

سلام

راستی بچه ها یه خبر خوبتا چند وقت دیگه شعرای جدیدمو میزنم تو وبلاگ

منتهی قبلش باید برم ثبتشون کنم

+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط فرانک |

آدمک آخر دنیاست به خدا

              آدمک مرگ همین جاست به خدا

دست خطی که تو را عاشق کرد

                 سوخته کاغذی ماست به خدا

آدمک مست نشی گریه کنی

                 کل دنیا سراب است به خدا

آن خدایی که تورا عاشق کرد

          به خدا مثل تو  تنهاست به خدا

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 4:31 قبل از ظهر توسط فرانک |

   زندگی شاید حکایت همان مرد یخ

فروشی ست

که وقتی از او پرسیدند همه را فروختی

گفت:

نخریدن تمام شد

 

سلام

یه سلام بعد ۶-۷ ماه دوری

میدونم خیلیاتون منو از تو لینکتون شوت

کردین تو سطل زباله...مثل دوست و همکلاسیه

 عزیزم  خانوم....

خیلی دمتون گرم راستی از تابستونم بگم که

خیلی سخت اما شیرین بود

 اما با تمام سختیاش بهترین تابستون

 عمرم بود جای تک تکتون خالی

بیچاره من راستی بچه ها تورو خدا

نظر یادتون نره من دل نازکم

 

+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط فرانک |

امروز اومدم واسه رفتن معلوم نیست

کی برگردم شایدم بر نگشتم

قرار شده دیگه اپ نکنم وبو بذارم کنار

این آخرین پست من میتونه باشه

و کسی که دوسش دارم میتونه ببینه که

فرانک خیلی زود قید همه چیزو میزنه

فقط به خاطر تو

اما چند تا نکته

 

 بهنام جان تو مثل داداش بزرگ من بودی و

 من یکی دو ماهه ان نشدم کس دیگه بهت فوش

 داده در هر صورت شرمنده

از همه دوستای گلم خداحافظی میکنم

از سی

سینای مهربون ترانه بهزاد ندا جون

 عطیه خوشگلم محمد محمود جان عرفان خان!!!

سجاد هیوا اله ناز نازنینم  بهنام جان

حمید مهدی افشون

نیما منتظردختر تنها پسر آفتاب 

 لادن جان المیرا خانوم برمودا

فرزاد مهسا حسین همه و همه

 اونایی که اسمشونو از قلم انداختم

 شرمنده ام....

مواظب خودتون باشین

 

+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط فرانک |

 

از امتحانام نپرسين كه...

كه گريه ام ميگيره

 

در كورترين نقطه خيالم هم نميگنجيد

روزي براي ديدنت

تمناي ستاره را كشيدن

عاشق تو بودن

و در ميان لحظه ها

لحظه با تو بودن را چيدن

 

بخشي از شعري كه اين چند روزه گفتم راستي

 يه چيزي الهه ناز پسره نه دختر...

عرفان هم هر وقت كارش پيش من گير ميكنه

ياد من  مي افته

مواظب خودتون باشين نظرم يادتون نره

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط فرانک |

فاصله را
در باغچه میکارم
نفسی میکشم
و این اندیشه درمن
متولد میشود

آیا این منم
دختری آشفته در آستانه جوانی.....

نه گناهکاریم نه بی تقصیریم ، من و تو بازیچه ی تقدیریم

هر دو در بی راهه ی بی رحم عشق ، با دل و احساس خود درگیریم




واین منم فری.....
من فرانکم متولد20 بهمن 69
یه دختر کرد قدبلند
نفس میکشم
اما اگه نکشم بهتره

Home
Email
Night Skin